پوست می بُرّد و هم پوسته قوس و کمان
وهم می چرخد و هم همهمه تیر و سنان
جوهر ذات تحرّک، همه در کلک کلام
وَ همه همهمه ی ساکن شن های روان
کلمه بر کلمه ساحل دریای کلام
موج های کلمه، پیرهن سِرّ نهان
کلمه سر وجودست و وجود از کلمه
کلمه کثرت کشف الف چرخ زنان...
همگان در همگان حرف و همه در کلمه
وَ همه یک کلمه در صفحاتی سیلان
حرف بر رگ رگ برگ است و همه روح رها
گله از درد خود و گلّه ی آشفته، شبان
ذات گویای جهان، همهمه ی خاموشان
و خدای کلمات آمده در دیر مغان
نور واجب، به تنش پیرهنی از کلمه
به سجود آمده کثرت به سجودش به عیان
كلمه كلك محبّت به تنش آتش قُدس
كلمه، عين ردا كو به تن حضرت آن
***
لام تفسيري لا خوانش من از واجب
لا به تأييد محمد به مبيت آمده جان
يا همان ياي يم حضرت يكتا به يمن
قدر زهرايي عصمت به يسارش به اذان
ميم احمد به احد والي كُن در تب لب
ممتحن آمده در قوس ولايت به كمان
به تلافي كه مرا احمد غيب آمد و گفت-
به تماشا بنشين زجر و تحيّر به خزان
چادر عصمت حق مضطهد هيمه شب
و منم غيرت الله تماشا به چه سان؟!
آخرين فتنه ی من بود همان سينه داغ
سوختم تا كه مرا واجب جود آمد و آن
تا تماشا كني ام والي اطلاق وجود
حيدرم حيّ درم صفدر سيناي سنان
***
حاليا پرده ی آخر شده حيدر به طلب
فرق قاب قمر آمد به دم تيغ غمان
گرگ و میش سحری شد، شبح مار به دوش
تشنه خون، به کمین کلمه، سِرّ بیان
ملهم از جهل طواغيت كه ملجم شده بود
تيغ را داده طمع ماه شكافد به عيان
زهر نفرت که به قرآن هدایت پاشید
کلمه، خون، کلمه، خون، کلمه، خون و فغان
رکن منظومه ی هستی که شکست از فوران...
يا علي! آه علي! قدر علی... شد پنهان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393ساعت 16:5  توسط رستمی  | 
السلام على المعذب فى قعر السجون و ظلم المطامير، ذى الساق المرضوض...
روضه در كلمه...

گذشته از شنيده‌ها قصه‌ي داغ ديده‌ها
قصه‌ي ساق و سلسله كشيده تا قصيده‌ها
جبال جاريِ حرم، هبوط‌هاي دم به دم
رسيده تا رهيده‌ها به سجن غم كشيده‌ها
ببين عباي پاره‌اي به سجده در شراره‌اي
ز دردِ كال چيده‌ها و از قفا بريده‌ها_
ميان سجده مي زند به تازيانه مي‌برد
به صورت از كشيده‌ها و نام ناشنيده‌ها...
شهيد جرم جامعه موسي عيساي همه
به خواب خان گزيده‌ها رسيده از سپيده‌ها
شكسته زخم كنده‌ها ساق و سياق دنده‌ها
آه از اين خميده‌ها آخ از آن خميده‌ها
ميان خلوت خلود از اين صبور در سجود
نه شكوه از شنيده‌ها نه خواهش از نديده‌ها!
ولي چه شد كه عاقبت از آن يهود بي صفت
صدا زد اي حميده‌ها به آسمان رسيده‌ها...
خلاص كن مرا خدا به آه داغ اين دعا
چو دانه هاي از زمين به زندگي دويده‌‌ها
زخم نجيب روزه‌ها باز كه شد به زوزه‌ها
خون زدن از سپيده‌ها و استخوان؟ رميده‌ها...
بزن شرير پر شغب ولي مبر ميان شب
نام شكسته چيده‌ها و مادر بريده‌ها...
عاقبت از وطن رسيد آه بدون تن رسيد
امام غم گزيده‌ها اشك روان ديده‌ها
مشت پري به كند و غل، باب حوائج رسل
غصه‌ي ياس چيده را رسانده تا قصيده آه...
*كاظم رستمي*

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم خرداد 1393ساعت 15:9  توسط رستمی  |