|
محبوب شرقی من باران آفتاب راز روشن نگاه نجیب تو بود و عشق تنفس زمان در زمین شوق آنروزها زبان ابرازم معتقد به تعقید نبود و عبور عابر هماره کلام نگاه می نوشتی شراب می خواندم مستی سماع اشک پنجره پنهانی نگاه . . . وشبانه های هماره همهمه بی صدای بغض آه ای زیبای آفتابی چقدر تاریک نشسته ام پشت ابرهای تیره تردید بر زمختای این صخره سنگی در تبعید بعید آرزوهای باد سردم شده است . . . آغوش مهربانیت کو؟ ******** دیگر شاعر نیستم و اسیر کلمات آدمم رانده از بهشت وصل به گناه نگاه و سهو هوس به لحن یزله های زلال جنوب شروه خوان خراسانی دریا شده ام در نیما نوشت نقاره های امواج. . . «دلم برایت تنگ شده» شعر نمی سازم و نثر نیز نه در آیینه می بارم و خط می نویسد پیرمرد تنهای نستعلیق... (زلف رها در بادت آخر داد بر بادم لایق نبودم بندگی را کردی آزادم)* *بیتی از یکی از غزلهای یوسفعلی میرشکاک
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 16:45  توسط رستمی
|
به تو که فکر می کنم
برگهای بید می لرزند سردم می شود
به من که فکر می کنی کتف کوه می لرزد تب می کنم
به هم که فکر می کنیم بهار٬ بی تاب می شود باران می شوم ¤¤¤ حالا که نیستی شاعر نیستم و فکر نمی کنم شعری شده ام گوشه چشم عصر دوشنبه بغض آلوده دلتنگ ...
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 13:45  توسط رستمی
|
رمز گونه ای از آنچه در نهج البلاغه(رنجنامه اقیانوس) دیدم کلمه علی بود . . . پوست می برد و هم پوسته قوس و کمان وهم می چرخد و هم همهمه تیر و سنان همگان در همگان حرف و همه در کلمه وهمه یک کلمه در صفحاتی سیلان حرف بر رگ رگ برگ است و همه روح رها گله از درد خود و گله آشفته شبان جوهر ذات تحرک ، همه در کلک کلام و همه همهمه ساکن شنهای روان کلمه بر کلمه ساحل دریای کلام موجهای کلمه ، پیرهن سر نهان کلمه سر وجود است و وجود از کلمه کلمه کثرت کشف الف چرخ زنان ذات گویای جهان ، همهمه خاموشان که خدای کلمات آمده در دیر مغان نور واجب ، به تنش پیرهنی از کلمه به سجود آمده کثرت به سجودش به عیان ***** گرگ و میش سحری شد ، شبح مار به دوش تشنه خون ، به کمین کلمه ، سر بیان زهر نفرت که به قرآن هدایت پاشید کلمه ، خون ، کلمه ، خون ، کلمه ، خون و فغان رکن منظومه هستی که شکست و فوران . . . مصرع شعر ، شکست و . . .
کلمه فرود خون خدا که ریخت و بر زمین محراب ریخته عدالت می ریخت. . .
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 17:53  توسط رستمی
|
پیراهن باد را به بند ابر بیاویز درخت مشتاق عریانی نسیم است. . .
+ نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 18:36  توسط رستمی
|
برای تنهاییهای پیرمرد تنهای قصه گو ای که فکر می کنی در قفس اسیر و خسته ای قصه گوش کن ، نرو . . . نشسته ای قصه پیرمرد قصه گو می شناسیش ، همو که پشت پنجره . . . آری او او که خانه اش کنار خانه شما ، ولی خودش. . . غریب آشنا و قاب عکس و خلوتش. . . با خودش در میان قاب عکس خاطره شکسته بال شب پره طرح یک پری که پر . . . واز کرده بود و . . . می نوشت با نگاه پیرمرد حرف راز می نوشت: من هنوز هم پری دوست دارمت . . . دارمت در حضور غصه ها ، هبوط قصه ها دوست دارمت که رو . . . روزنامه های صبح بعد این خبر تیتر شد و بعد. . . پیرمرد قصه گو در اتاق سرد خود با تمام درد خود مرد و رنگ غصه شد . . . ***** در میان قاب عکس در اتاق مرگ مرد جای خالی پری ، نشسته بود . . . رفته بود . . . نظر سروران: سالی: دارند دف میزنند انگار كسی باید بیاید و دیر شده است و من هنوزعلیرغم زمان از دست رفته به ثانیه ها معتاد مانده ام..و به دقیقه ها!كه ارام ارام روی اندیشه هایم را٬سفید می كند.. نطع نمک: ممنونم دوست عزیزم دلشرم: سلامیاد شعر علی محمد مودب افتادم: یک قفس که فکر میکنی هیچ غیر میله نیستی در خودت کمی دقیق شو در تو یک پرندۀ غریب هست هیچ تا به حال در به روی آن پرنده باز کرده ای نطع نمک: دیروز که با مودب قدم می زدیم ، گفتم که برام چی نوشتی و گفتم که می خوام در جوابت بنویسم ، این حرف یکی از بهترین تعریفهایی بود که از شعرم شنیدم توضیحش هم که مفصله... ممنونم حمیدرضا شکارسری: راستي چرا وقتي شاعر دغدغه ي گفتني سريع و بي واسطه از/با حادثه اي خارجي را دارد ، كم مي آورد ؟ شايد روح زمخت و فضاي خشن قصيده نسبت به غزل ناشي از همين قصد باشد . قصدي كه معني را برجسته مي كند اما چون صراحت در ذات اين قصد هم هست كمتر با تكنيك همراه مي شود و مضموني درخشان مي آفريند . برعكس غزل كه به خصوص در سبك عراقي و هندي لبريز از مضمون است چرا كه معنا قصد صراحت ندارد پس با شگردي خاص به مضمون تبديل مي شود .حالا ماييم و مرگي دردناك ، و چون مي خواهيم به سرعت واكنش نشان بدهيم ، بي واسطه يا كم واسطه به حادثه نزديك مي شويم . در حقيقت حادثه را شاعرانه تعريف مي كنيم يا بهتر بگويم موزونش مي كنيم . حاصل كار لزومن شعر نيست . چنانچه اين كار جناب رستمي نيست يا كم آورده است ! نطع نمک: سوسکی در آشپزخانه... وآنگاه جیغ همسر و تردید لنگه دمپایی در هوا ... و شاعر که می اندیشد حق با کدام است؟! انصاف بدهید استاد ... اگر تأثیر شاعر از چنین واقعه مهمی! شعر باشد ، لابد که تأثر یک انسان از مرگ خاموش و تنهای انسانی دیگر می تواند شعر محسوب شود! عالیه مهرابی: سلام ، مثل همیشه استفاده کردم . شعر تاثیرگذاری بود اما من کارهای کلاسیک شما را بیشتر می پسندم چون در شعرهای قبلی شما یک جور حرکت و خروش و پویایی خاصی می دیدم که مخاطب را با خودش به دنیای دیگه ای می برد . در غزلهای شما کلمات با هم چفت می شدند و فضای شاعرانه ای ایجاد می کردند. من در این کار کمتر شاهد نمادها و تصاویر زیبا و خاص آقای رستمی بودم. با تشکر نطع نمک: ممنونم دوست خوبم به قول دوستی : غزل کلام خدایان است
محقق: سلام نطع نمک : چی بگم حامد جان ... کار ما هم شده شمردن و هی شمردن... بقا: صبح ها آفتاب پهن شده بود ولي من هنوز بيدار بودم و كتاب مي خواندم. گفت و گوي منتر نشده اي از مرحوم آذر يزدي. شعر قشنگي بود سید رسول پیره: سلامموافقم با نظریه آقای شکارسری ولی اینجور کارها احساس بیشتری دارند وصناعت کمتری. من خوشم اومد. چنین شعری باید سروده می شد چون خود پیرمرد هم صفایش بیشتر بود وصناعتش کمتر. نطع نمک: ممنونم رسول جان ، اما حرف همان است که در پاسخ استاد نوشتم ... و یا بیت آخر غزلم : در کوچه های شعر مدرن و پسا مدرن! ما را لباس طاهر عریان به باد داد حبیب احمدزاده: طرح یک پری که پر . . .واز کرده بود و . . . می نوشت سلام جناب رستمی عزیز این قسمت و آن قسمت که پیرمرد در اتاق سرد خود مرده بود (سردخانه) هر دو از تکنیک های شعری استفاده کرده و خوب هم از کار درآمده اند . سایر قسمتها / جزو شعر هستند / فکر می کنم کافی هم باشند نطع نمک : ممنونم حبیبم . . . سید احمد نادمی: سلام آقای رستمی/ چون من بسیارند که مدیون مرحوم آذریزدی اند/.../دوشنبه ی گذشته با آقای ترابی از توللی می گفتید؟/ نطع نمک: سلام ... درخت مهربان... تو بهتری؟حقیقتش با آقای ترابی راجع به منوچهر آتشی صحبت میکردم که اینروزها عجیب همراه یادش هستم ... اما وقتی صحبت از انصاف و بزرگواری ایشان در قضاوت شعر به میان آمد... حرفی را هم از زبان نیما خطاب به توللی گفتم... عبدالجبار کاکایی: مخلصم کاظم به یادتم بی کامنت و پیام مطمئن باش آدمای خوب جاهای خوب دل آدمو می گیرن شما صدر مجلسی نطع نمک: در پناه بارون باشی استاد عزیز و بزرگوارم رضا کاظمی: کامنت هارو می خوندم، به نظر یکی از دوستان رسیدم که از کم آوردن شاعر به وقت سرودن سریع در حادثه های درونی و بیرونی نوشته بود. بماند که این نظر در مواردی درست است و نشانه هاش هم موجود. اما تعمیم دادن این نظر بی پشتوانه ی قوی و مستدل به تمام شاعران و در تمام زمان ها، کمی بی انصافی ست. از معاصران پیش از ما چه بسیار اشعار سروده شده در چنین موقعیت هایی( بخصوص سوگ ها ) موجود است که از جایگاه ادبی خاصی هم برخوردارند. شاید نیاز به مثال نباشد، ولی: کیست که سوگ سروده های اخوان - سهراب - شاملو - آتشی ووو را در سوگ فروغ خوانده باشد و انگ کم آوردن به آن ها زده باشد یا بزند؟ و نیز در هم دوره های خودمان، آیا کم داریم شاعران خوبی که متاثر از جنگ تحمیلی و در همان برحه ی اتفاق، شعرهای خواندنی و ماندنی( به قول عبدالملکیان ) زیادی سروده اند؟ یکی همین شاعر خوب که نام بردم. و دیگر شاعران، که شمار کردن شان جز اطاله ی کلام( کامنت! ) حاصل دیگری ندارد. من جای دیگری گویا گفتم، رسالت شاعری در چنین مواقعی همراه شدن با حادثه و گرفتن گوشه ای از «تابوت/ نعش این شهید عزیز»( به قول اخوان ) است. بنشینی دست روی دست که کی برای محتوایی که داری، فرم از راه می رسد، زبان مناسب و مستحکم پیدا می کنی، ساختاری منسجم ووو، فاتحه ی آن شعر و حس و محتوا را بخوانی بروی پی کارت، سنگین تری! به هرحال، باب بحث راجع به شعر تو و قوت و ضعف نوشتاری ش باز است. من هم جزو کسانی که به وقت مناسب، به فرم و چارچوب شعرت ایراد وارد می دانم. اما بعد از هر حادثه... بگذریم.تصدقت. روده درازی شد. نطع نمک: جانا سخن از زبان ما می گویی... تمام حرف همین است ، اینکه از شعر بنویسم از تکنیک ها و ضعف و قوت ساختارش ، که خدا داند و تو هم دانی که در این مورد یک فلوس هم ادعا ندارد عبید زاکانی! (بنده هم به شرح ایضا) اما کو تا نقد بیمار ما به این رتبه برسد... به هر حال ممنونم رضا جان
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 16:25  توسط رستمی
|
|
|