X
تبلیغات
بسم الله الاول و الاخر

بسم الله النور

بالاخره سكوت مي شكند از فراواني درد...

چند خط كتمان كفر
نذر باران...
اولش يار خرامان شده رقصان در مه
بعد از آن حق تماشا شده گريان در مه
عقل اول كه ز پيچ و خم زلفين نگار
شده پيچ و خم زلفين نمايان در مه
بعد از آن اشك تجلاي ولي مُشك دو تار
مُشك تابيد به پيچ و خم آن جان در مه
بعد از آن پرده كشيد و بعد از آن قصه نگفت
گفت اين پرده حيران به هم آنان در مه
تا خودش جلوه كند عصمتِ شب حجت شد
حجت آن دو جدا و ده و پايان در مه
غيرها شد همه معدوم و عدم شام سياه
مست از پرده برون تاخت هزاران در مه
آمد اين نور بر اين صفحه ز توحيد كسا
كو بت است و أب و بعل و دل و ريحان در مه
از عدم نامه ندارم كه تماشاي امين
بعد از اين واقعه ها بوده به كتمان در مه
قصه‌ها بوده از آن مصدر محمود تمام
حرف‌ها از احد و ميم گدازان در مه
تا كه ميم از صفت چرخ به جانانه رسيد
شد الف قامت آن احمد پنهان در مه
بعد از تا گره از زلف دو تا باز نمود
يار شد زلف ولي مست و خرامان در مه
فصل تأويلي اين قصه سربسته رسيد
فصل تأويل همان پرسش تابان در مه
آنچه در اصل الست از صف انسان پرسيد
شده واجب به رداي صف امكان در مه
*****
ناگهان پشت در از كوري شيطان شغب
چشم‌ها هرزه دريدند فراوان در مه
تيغ ابروي خودش بود... كه مأمور سكوت
موي پيچان خودش بود كه حيران در مه
عصمت از حجت شب پرده غيرت انداخت
تا شهادت بدهد تا به ابد جان در مه
بعد از آن غاليه سابيده شد از جلوه يار
آه از پنجه آن گرگ نمايان در مه
بعد از آن سلسله در صورت ايمان افتاد
حجت از حق به دفاع آمده سلطان در مه
گفت اين زلف من اين شير خرامان در مه
نشود دست من از دامن ايمان در مه
دست ها تا نشود تا نشود تا به سجود
قصه تا علقمه پنهان شد و دستان در مه
ساق ريواس شكست و سر زلفين دو تا
مي كشيدند شغالان هراسان در مه
بعد از آن آه صراحي شد و تا مسجد رفت
آنچنان با همه كج باخت به حرمان در مه
جلوه آمد كه به پايان بزند غيرت غيب
زلف پيچان خودش شاهد پيچان در مه
گفت اي جلوه من حجت من حامي من
مو پريشان مكن اي دختر يزدان در مه
من خودم حامي دق مي شوم اي غصه بخند
قصه بايد برود تا رگ باران در مه
بعد از آن قصه به گودال ببرّد به شتك
شرح اين حق لگد مال پريشان در مه
نفس از ناطقه روح قدُس پنهان شد
قلم از صيحه شد از چاك گريبان در مه
بعد از آن مادر من مادر من مادر... آه
بعد از آن غصه پنهان نمايان در مه
بعد از آن...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم فروردین 1393ساعت 14:36  توسط رستمی  | 

بسم الله الرحمن الرحیم


آمدم گرد غم از سینه بگیرم آقا1

هی بگویم که برای تو بمیرم آقا

گوشه صحن نشستم که پناهم بدهی

که حیات از نفسِ عشق بگیرم آقا

جای شلاق ببین، روحِ نحیفم زخمی ست

من به دستِ هوسِ خویش اسیرم آقا

آمدم خسته ز مرداب که جاری بشوم

دل به دریا زده ام گرچه کویرم آقا

آمدم باز که مهمان نگاهم بکنی

با تو در امنیتم، روحِ حریرم آقا

باز با لحنِ غزل خوانی حافظ با تو

درد دل می کنم آقا، بپذیرم آقا...

دفتر گمشدگانِ حرم آغوش تو است

من همان گمشده ام، طفلِ صغیرم آقا...

مادرم جانِ مرا نذرِ جوادِ تو نوشت

کاش از داغِ جوانِ تو بمیرم آقا



[1] -ساختار و فرم كلي اين غزل وامدار غزل زیبایی از دوست شاعرم عبدالرضا کوهمال جهرمی است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1392ساعت 11:22  توسط رستمی  |